Home Downloads feedback Journal Surveys Search
منوی اصلی
· خانه
· اخبار
معرفــــــــــــــــــــــــی
· مدیریت
· حقوق کودک
· اهداف
· ارتباط با ما
· ثبت نام
· کادر
· سابقه


· سخنی از مادری
· سخنی از مادر

· مدرسه زبان کودک

· برنامه روزانه مدرسه زبان

· روش تدریس

خدمــــــــــــــــــات
· پزشکان
· دندانپزشک اطفال
· فوق تخصصان روانپزشکی کودک

· پدران و مادران بدانند
· شرایط کلی مهد
· تفاوت پیش دبستانی در مدرسه ومهد
· آموزشی
· کانون زبان
· هنری
· ورزشی
· سرویس
· جشن ها
· لازمه کار با کودک؟(مربی ومادر)
· ساعت کار و پذیرش
· برنامه غذایی


· سیر رشد جسمی.عاطفی.احتماعی
· روانشناسی رفتار با کودک
· مشاغل
· بیماری ها-اطفال
· تست هوش(گودیناف)
· ازمون تمرکز حواس(بزرگسالان)
· بازی، حیات کودک
· مهارتهای رفتاری با کودک
· ADHD چیست؟ ( بیش فعالی)
· تربیت کودک موفق
· لازمه کار با کودک؟
· گروههای اصلی غذا کودک
· بهداشت روانی کودک
· هرگز نباید به کودکان خود بگوییم
· لکنت زبان در کودکان
· فرشتگان اوتیسم
· پیشگیری از خفگی در کودکان
· با خشم کودک چه کنیم
· اختلالات خواب کودک
· مشکل انگشت در بینی کودک
· سوالات جنسی کودکان
· با لجبازی کوک چه کنیم
· نقاشی بچه ها را چگونه تفسیر کنیم
·  افزایش حرف شنوی کودکان
· کابوس کودکانه
·  برخورد با سوالات جن - سی کودکان


· هفت کلید برای آینده بهتر
· سخن یک مادر

                       

یک پست مامانانه یا من چرا مهد کودک سام رو دوست دارم؟

در تمام طول تاریخ بشر مادرایی بودن که به دلیل داشتن حال و حوصله بیشتر یا پولدار بودن و یا خیلی چیزای دیگه بچه هاشونو نذاشتن مهد و خودشون عهده دار نگهداری اون یا اونا شدن. یک عده ای هم بودن که برخلاف اون عده ترجیح دادن و یا وادار شدن که نگهداری از بچه هاشونو به بقیه واگذار کنند. صادقانه بهتون بگم که من بیشتر به دلیل اینکه نمیتونستم تنهایی از سام نگهداری کنم اونو از 11 ماهگی سپردمش مهد. قبل از اون هم از چهار ماهگی مامانم ازش نگهداری میکرد و من سرکار میرفتم. از اونجایی که بچه دار شدن برای اولین بار، اصلاً چیزی نیست که تجربه اش کرده باشی پس طبیعیه که بعضی چیزا با اون چیزی که فکرشو میکردی فرق کنه. مثلا من فکر میکردم که تا دو سال به بچه شیر بدم ولی از شش ماهگیش انقدر دچار استرس و افسردگی شدم که سام هم ترجیح داد اون شیر خاکستری رنگ بدطعم رو نخوره.

یک دوماهی سام رو گذاشتم مهد کودک بنفشه تو خیابون قائم مقام. مدیر این مهدکودک بسیار خانوم نازنین و دوست داشتنی بود. اسفند ماه پارسال که برای اولین بار دیدمش، دست شکسته اش با دستمال به گردنش آویزون بود و با اون قد بلند و صورت همیشه خندونش، بی دلیل منو یاد اون مرغه تو اون کارتونه مینداخت که همیشه دستش شکسته بود. خلاصه که اونجا خیلی محیط گرم و صمیمی و کارکنان جاافتاده و باتجربه ای داشت. ولی چون وسط شهر بود و اونجا هم آلوده و توی طرح زوج و فرد، تصمیم گرفتم نزدیک خونه دنبال مهد بگردم. تو منطقه سعادت آباد و شهرک غرب به چند تا مهدکودک سر زدم . مثلا پرنیان که الان ظاهرش رو هم کلی آراسته کرده. ولی محیط داخلش خصوصا طبقه همکف که محل نگهداری بچه های زیر دو سال بود خیلی تاریک و خفه بود. ولی سالن نسبتا بزرگی داشت. یکی دو جای دیگه که اسمشون یادم نیست فقط یک اتاق رو به این گروه سنی اختصاص داده بودند و عملاً جایی برای بازی بچه ها وجود نداشت.

مهد کودک “امید فردا”رو از اینترنت سرچ کردم و برام جالب بود که وب سایت دارن. اتفاقا خیلی هم به خونه نزدیک بود. یک روز پنج شنبه پا شدم رفتم اونجا.  بعداً فهمیدم که بازدید از کلاسها توی یک ساعت خاص و روزهای پنج شنبه امکان پذیره. محیط دلباز و روشن بود و کارکنان جوون و خوش برو رو و ترو تمیز. فرم هایی رو بهم دادن که پر کنم و با مدیر مهد صحبت کردم. این کار جزو قوانین اونجا بود. از من پرسید که چرا میخوام بچه زیر دو سال رو بذارم مهد ؟ گفتم فکر میکنم اگه ساعات کمتری رو باهاش باشم روحیه  بهتری دارم و دوباره میخوام برگردم سرکار و اینکه الزاماً تنها با من بودن نمیتونه تمام نیازهاشو برطرف کنه، وقتی که من مامان بی حوصله ای باشم. بهم گفت که تصمیم عاقلانه ای گرفتم. ولی اگه وسط کار پشیمون بشم و دوباره بچه رو از مهد دربیارم آسیب میبینه و باید تو این تصمیم قاطع باشم. کلاً از طرز برخورد و آگاهیش خوشم اومد. سام هم یک چند هفته ای با گریه و ناله رفت مهد . اون اوایل کلی هم مریض شد. همین حالا هم هر سه هفته یکبار میبرمش دکتر و باید یک دوره سفکسیم مصرف کنه تا خوب شه.  ولی تقریبا هر روز صبح با روی خوش میره بغل مربی هاش.

توی این مهد یک برگه هایی برای بچه های زیر دو سال دارند که نشون میده چقدر از غذا و سوپشو خورده، چند بار اجابت مزاج داشته و از ساعت چند تا چند خوابیده. میان وعده چی خورده و چه بازیهایی رو انجام دادند. من هم باید ساعت خوابیدن و بیدار شدنش و اینکه صبحانه خورده یا نه براشون گزارش کنم. انقدر این نظم منطقی رو دوست دارم که دلم میخواد روزهای پنج شنبه هم که میبرمش پیش مامانم همین برگه رو پر کنم        ص1

و اونها هم همینطوری بهم اطلاعات بدن. تو این مدت 8 ماهه وزن گیریش روند خوبی پیدا کرده. اجتماعی تر شده و کمتر از قبل با دیدن غریبه ها گریه میکنه.

اسباب بازیهاشو جمع میکنه و اینکارو اونجا یاد گرفته. هر از چندی یک برگه کپی شده از مهارتهای رفتار با کودکان رو توی کیفش میذارن که اطلاعات خوبی به آدم میده. یک وقتایی هم برگه ای توی کیفش میذارن که چون ناخن بچه تون بلنده از بازی های گروهی محرومه و باید ناخن هاش کوتاه بشه! توی حیاط کوچیکشون یه تابلوی خط خطی با یک مقدار رنگ گذاشتن که بچه های بزرگتر میان و روش نقاشی میکشن. تابستون هم دو تا استخر بادی داشتن که بچه ها توش آب بازی میکردن. شاید اینجا بهترین انتخاب برای بچه من نباشه. شاید ترجیح بده که با من بمونه خونه. نمیدونم. ولی در حال حاضر و با توجه به شرایط هردومون این بهترین گزینه برای ما بوده. پس سعی میکنیم ازش لذت ببریم. بهترین روز هفته هم جمعه است که هردومون کنارشیم و به نظرم خوبه که بتونه متوجه این تفاوت بشه و اینطوری لذت بیشتری از نعمت با هم بودنمون ببره. بعد هم اینکه بچه هایی که میرن مهد زودتر از باقی بچه ها میفهمند که مرکز عالم نیستن و بچه های دیگه ای هم توی این دنیا وجود دارن و اونا باید برای رسیدن به خواسته هاشون کمی زحمت بکشن و نظم و منطق زودتر وارد زندگیشون میشه. به هر حال با اون نوع مادری که من هستم این سیستم جواب میده.  

مریم عزیز
نظرات و انتظارات همگی ما با هم متفاوته. دیدگاه تو هم جالب و درسته. در ضمن من فکر می کنم که مهد کودکی هم که بچه رو گذاشتی خوبه. به هر حال من تا وقتی که یه جای خوب پیدا نکنم سینا رو نمی ذارم مهدکودک. موفق باشی.

Byon دسامبر 17, 2007
at 7:51 ب ظ

سلام مامان خوب و مهربون
ممنونم از اینکه این پست رو نوشتید. عالم و ادم از اینکه من می خوام بچه ام رو در هفت ماهگی بذارم مهد کودک و برگردم سرکار فحش می دهند اما من مصرم که این کارراانجام بدم . کار کردن برای من خیلی مهمه . و فکر می کنم واقعا افسردگیم داره به مراحل بدی میرسه. تجربه خوب همکارانم هم در داشتن بچه کوچک و ادامه کار در تصمیم من بی تاثیر نبوده به هرحال ممنونم

By: روشنک on دسامبر 18, 2007
at 12:16 ق ظ                                                                      


Copyright© 2003-2005 Omidfarda.com